موضوع کتاب درباره‌ی چیه؟ یاد می‌گیری که چطور ریشه‌ی مشکلات عاطفی نسلی رو توی خانواده‌ت پیدا کنی تا این ارثیه‌ی شوم رو به بچه‌های خودت پاس ندی.

یه لحظه به زندگی امروزت نگاه کن؛ از بیرون که نگاه می‌کنی همه‌چیز ردیفه.

شاید شغل خوبی داری، دوستای صمیمی دورت رو گرفتن، پارتنرت دوستت داره و بقیه تو رو به عنوان یه آدم موفق و مستقل می‌شناسن؛ اما بیا این ماسک ظاهری رو برداریم و بریم سراغ اون لحظه‌هایی که تنهایی.

چرا بعضی روزها، درست وسط شلوغی روزمرگی‌ها، یهو یه دلشوره و دلتنگی عجیب و بی‌دلیل می‌افته به جونت؟

از اون دلشوره‌هایی که هر چقدر هم دودوتا چهارتا می‌کنی، هیچ دلیل منطقی براش پیدا نمی‌کنی.

یا چرا وقتی پارتنرت با تمام وجودش بهت ابراز علاقه می‌کنه، ته دلت اون‌جوری که باید گرم نمیشه؟

انگار یه دیوار نامرئی، یه گارد ناخودآگاه، جلوی قلبت کشیده شده که نمی‌ذاره اون عشق رو کاملا باور کنی و یهو به خودت میای و می‌بینی داری پسش می‌زنی.

این همون تناقض عجیبه: داشتن همه‌چیز و در عین حال حس کردن یه خلا عمیق ته چاه وجودت.

تا حالا از خودت پرسیدی ریشه‌ی این سنگینی بی‌صدا از کجا میاد و چرا هر کاری می‌کنی این حفره‌ی درونی پر نمیشه؟

جواب این سوال، یه راز مگوئه که سال‌هاست توی تاریک‌ترین بخش وجودت پنهانش کردی...

راز مگوی زندگی خیلی از ما آدم‌های بزرگسال و موفق دقیقا همینه: ما توی بچگی، مادرهایی داشتیم که واقعا دوستمون داشتن؛ مادرهایی که واسه رفاه، آسایش و آینده‌ی ما از جون مایه گذاشتن و هیچ‌کس نمی‌تونه منکر زحماتشون بشه؛ اما واقعیت اینه که اونا خودشون انقدر خسته، پر از دغدغه، نگران یا غمگین بودن که وقتی به ما می‌رسیدن، دیگه رمق و فرصتی نداشتن تا «روح و احساس» ظریف ما رو بغل کنن و باهامون هم‌کوک بشن.

اونا خسته بودن و ما توی اون سن کم، خیلی زود یاد گرفتیم واسه اینکه بار اضافی روی دوش خسته‌ی مادرمون نباشیم، نیازها و گریه‌هامون رو بریزیم تو خودمون، نقاب «من خودم از پسش برمیام» رو بزنیم به صورتمون و ادای آدم بزرگ‌ها رو دربیاریم.

زخم اصلی زندگی ما، کتک خوردن، فقر یا نامهربونی عمدی نبوده؛ زخم ما بزرگ شدن کنار همون بزرگترهای خسته‌ای بوده که نتونستن ما رو اون‌جوری که هستیم «ببینن» و به نیازهامون پاداش عاطفی بدن.

کتاب «مادری که کم داشتم» نوشته‌ی جاسمین لی کوری، روان‌درمانگر و کارشناس ارشد بالینی، دقیقا دست می‌ذاره روی همین نقطه‌ی کور.

جاسمین لی کوری سال‌هاست که داره روی تروماهای دوران کودکی و آسیب‌های دلبستگی کار می‌کنه و توی این کتاب، با یه قلم فوق‌العاده عمیق و شفابخش بهت نشون میده که اون دلشوره‌های بی‌دلیل و گارد گرفتن‌های امروزت، اصلا ایراد شخصیتی تو نیستن؛ اونا صدای همون بچه‌ی تنها، صبور و نادیده گرفته‌شده‌ی درونتن که سال‌هاست توی وجودت تشنه‌ی یه امنیت عاطفی عمیق و بی‌قیدوشرطه.

در ادامه‌ی خلاصه کتاب «مادری که کم داشتم» به کمک چکیدا متوجه میشی:

  • چطور کمبودهای گذشته‌ت رو جبران کنی.
  • چطور زره سنگینی رو که از بچگی به اجبار تنت کردی زمین بذاری.
  • چطور آغوش امن خودت بشی و با مادری کردن در حق اون بچه‌ی درونت، بار خستگی نسل‌های گذشته رو یک‌بار برای همیشه از روی دوشت برداری.