موضوع کتاب دربارهی چیه؟ یاد میگیری که چطور با مرزگذاری درست، سلامت روان خودت و سلامت ارتباطاتت رو حفظ کنی!
تصور کن ساعت از ده شب گذشته، خسته و کوفته از سر کار برگشتی، چای ریختی و تازه میخوای یه نفس راحت بکشی که یهو گوشیت زنگ میخوره.
اسم یه رفیق، یه همکار یا یکی از اعضای خانوادهست.
جواب میدی و بدون اینکه طرف حتی حالت رو بپرسه، شروع میکنه نیمساعتِ تمام غر زدن، نالیدن و تخلیهکردن انرژیهای منفیِ زندگیش روی مغز و روان تو.
اون لحظه قشنگ حس میکنی بدنت منقبض شده، چشمات از خستگی داره میسوزه، کلافگی تمام وجودت رو گرفته و تکتک سلولهای بدنت دارن التماس میکنن و فریاد میزنن: «نه، بسه... قطعش کن... امشب دیگه کشش ندارم.» اما دقیقا همون لحظه یهو یه چیزی توی گلوت قفل میشه.
یه ترسی میدوئه زیر پوستت؛ ترس از اینکه اگه الان قطع کنم چی پیش خودش فکر میکنه؟
اگه بگم خستهام نکنه ناراحت بشه؟ نکنه برچسب بیمعرفتی بهم بزنه؟
همین رودربایستی لعنتی مثل یه طناب میپیچه دورت و اون لحظهست که صدات رو صاف میکنی، یه لبخند الکی میزنی و بلند میگی: «آره عزیزم بگو، سراپا گوشم.»
تلفن رو که قطع میکنی، تازه توی سکوت اتاق، جهنم واقعی شروع میشه.
زل میزنی به سقف و از خودت بدت میاد. شاکی هستی، اما نه از اون آدم، بلکه از خودِ بیعرضهات.
از خودت میپرسی تا کی قراره مثل یه مشاور بیجیره و مواجب، تیکهتیکههای اعصاب و زمانت رو کادو کنی بدی به بقیه فقط واسه اینکه آدما ازت ناراحت نشن؟
باجدادنِ عاطفی دقیقا همینجاست؛ اینکه خودت رو ذرهذره خالی کنی تا بقیه رو تامین کنی؛ تو با این کار داری آرامش، سلامتی و رابطههای خودت رو فدای راحتی بقیه میکنی.
خیال میکنی داری لطف میکنی، اما واقعیت اینه که داری بیش از توانت از خودت خرج میکنی و اینطوری کمکم ته وجودت پر از دلخوری و کینه میشه.
تو توی یه زندان دستوپا میزنی که دیوارهای بلندش رو خودت ساختی، در حالی که اصلا حواست نیست کلید این زندان دقیقا تو دستای خودته و اون کلید چیزی نیست جز «مرزبندی».
من این حرفها رو از روی کتابهای تئوری نمیگم؛ من ملیسا اربن هستم و لقب «خانم مرزبندی» رو وسط یه جنگ واقعی برای زندهموندن به دست آوردم.
سالها پیش من بدجوری درگیر اعتیاد بودم.
داشتم کمکم قدرت و توان و ارادهم رو از دست میدادم و تماشا میکردم که چطور زندگیم داره جلوی چشمام نابود میشه.
وقتی بالاخره مسیر بهبودی رو پیدا کردم، یه حقیقت مهمی رو فهمیدم؛ دیدم اگه یاد نگیرم چطور مرزهای محکم دور انرژی، زمان و فضای ذهنی خودم بکشم، دوباره سقوط میکنم وسط همون تاریکی قبلی.
مرزها برای من مثل یه خط باریک بین مرگ و زندگی بودن؛ اونا زره جنگی من بودن.
وقتی زندگیم رو از صفر ساختم و بعدا برنامهی معروف رژیم سلامتی سیروزه یعنی هولتریدی (Whole30) رو راه انداختم، میلیونها آدم رو دیدم که با رژیمهای غذاییشون کلنجار میرفتن.
وقتی خوب نگاه کردم، دیدم ریشه اصلیِ درد همهشون یه چیزه: ناتوانی مطلق در گفتن یه «نه» ساده به خواستههای دنیا.
آدما داشتن غرق میشدن چون هیچ حصاری دور خودشون نداشتن؛ همونجا بود که فهمیدم رسالت من فقط این نیست که بگم چی بخوری، رسالت من اینه که بهت یاد بدم چطور دور آرامش روانت حصار بکشی.
یه باور غلط و رو اعصاب توی دنیا هست که میگه مرزبندی یعنی خودخواهی یا بیرحمی.
تو هم احتمالا از این میترسی که اگه مرزی مشخص کنی، ممکنه بقیه رو از خودت برونی یا رابطههات خراب بشه؛ اما من اینجام تا بهت بگم ماجرا کاملا برعکسه.
مرزها دیوارهای بلندی نیستن که بخوای بقیه رو بیرونشون نگه داری؛ اونا دروازههای شفاف و قشنگی هستن که به بقیه نشون میدن چطور باید بهت احترام بذارن تا بتونی راهشون بدی به حریم خودت.
مرزبندی بالاترین حد از دوست داشتن رابطههاست.
وقتی از ترس ناراحتی بقیه مرز نمیذاری، کینه توی وجودت جمع میشه و همین کینه عامل از بین رفتن هر رابطهایه.
برعکس، وقتی خیلی راحت میگی که برای اینکه حس خوبی داشته باشی به چه چیزهایی نیاز داری، داری اون رابطه رو نجات میدی.
مرزها زندگی تو رو محدود نمیکنن، بلکه بهت فضای تنفس میدن.
حالا وقتشه که از دنیای تئوریها فاصله بگیریم و بریم وسط واقعیت زندگی؛ همونجایی که هجوم رودربایستیها و تعارفهای فرساینده، آدم رو دستبسته و اسیر خواستههای بقیه میکنه.
در ادامهی خلاصه کتاب «مرزها و رابطهها» بهکمک چکیدا متوجه میشی:
- چطور قدمبهقدم و مرحلهبهمرحله جلوی زیادهخواهی بقیه بایستی؟
- چطور برای موقعیتهای آزاردهندهی زندگی یه سپر دفاعی محکم بسازی؟
- چرا مرزها باعث دوام و قوام ارتباطاتمون میشه؟