موضوع کتاب درباره‌ی چیه؟ متوجه میشی که سبک تربیتی نازپرورده‌ی امروزی، بیشتر از اینکه سازنده باشه، ویرانگر هست!

من می‌خوام این کتاب رو با یه کلمه شروع کنم: خرد.

چون این کتاب درباره‌ی اینه که وقتی خرد، آروم‌آروم توی زندگی‌مون کمرنگ میشه، دقیقا چه بلایی سر آدم‌ها و جامعه میاد.

این حذف شدن خرد توی زندگی، لزوما از روی ناآگاهی و بی‌درایتی نیست؛ چه‌بسا ممکنه ما توی دلمون نیت‌های خوبی داشته باشیم، اما افکار و باورهای غلطی که توی وجودمون نهادینه شده، باعث بشه نتیجه برخلاف نیت دلی‌مون از آب دربیاد.

اینجاست که بی‌خردی خودش رو نشون میده.

ایده‌ی نوشتن این کتاب از یه بحث دانشگاهی یا دعوای سیاسی شروع نشده؛ از یه جست‌وجو و پژوهش شروع شده.

سال ۲۰۱۶ من و گروهی از همراهانم تصمیم گرفتیم به یونان سفر کنیم؛ جایی که قرن‌هاست آدم‌ها برای پیدا کردن معنا و خرد به اونجا میرن.

توی این سفر ما با یه داستان نمادین آشنا شدیم؛ داستان یه پیشگوی امروزی به اسم «میسوپونوس» که می‌گفتن توی غاری در دامنه‌ی کوه اُلِمپ زندگی می‌کنه.

مسیر رسیدن به این غار دوتا راه داشت: یه راه سخت و باریک و پرخطر و شیب‌دار بود، یه راه صاف و امن و هموار و بی‌دردسر.

خب طبیعتا ما برای رفتن به اون غار راه دوم رو انتخاب کردیم و همین انتخاب خلاصه‌ی مسئله‌ایه که این کتاب می‌خواد درباره‌ش حرف بزنه.

وقتی وارد غار شدیم آدم‌هایی رو دیدیم که توی صف وایستاده بودن؛ این صف برای گرفتن غذا یا بلیت نبود، برای به‌دست‌آوردن خرد بود.

نوبت هرکس که می‌شد چندتا جمله‌ی ساده بیشتر تحویل نمی‌گرفت؛ توصیه‌هایی برای کم‌کردن رنج، حذف ناراحتی و دوری از هر چیزی که ممکنه آزاردهنده باشه.

تمام این توصیه‌ها دلگرم‌کننده و خوشایند بودن، اما انگار یه چیز مهمی کم داشتن؛ این توصیه‌ها آدم رو آروم می‌کرد ولی قوی نمی‌کرد.

همون‌جا بود که یه الگویی توی ذهنمون شکل گرفت.

ما توی دانشگاه‌ها، مدارس، سبک فرزندپروری و حتی توی گفت‌وگوی عمومی جامعه با یه پیام تکراری روبه‌رو بودیم:

این‌که آدم‌ها شکننده‌ن، این‌که سختی آسیب‌زننده‌ست و این‌که امنیت باید همیشه مقدم بر هر چیز دیگه‌ای باشه؛ حتی اگه اون چیز، حقیقت باشه.

نکته‌ی مهم و جالب اینه که این پیام‌ها از طرف آدم‌هایی که بدِ ما رو می‌خوان، نمیاد؛ برعکس، این احتیاط‌های بی‌جا بیشتر از طرف والدین دلسوز و معلم‌ها و مدیرها و مراکزی میان که واقعا می‌خوان مراقب آدم‌ها باشن.

بااین‌حال مشکل دقیقا همین‌جاست! مشکل دقیقا همینه که محافظت بیش‌ازحد نتیجه‌ی معکوس داره!

این کتاب حمله به نسل جوون نیست، در مورد انکار اضطراب و افسردگی هم نیست و اصلا از سبک تربیتی گذشته که خشن‌تر یا بی‌رحم‌تر بوده هم دفاع نمی‌کنه.

این کتاب می‌خواد به نوع طرز فکری که ما به بچه‌ها و دانشجوها القا کردیم بپردازه.

افکاری که نگاهشون به دنیا رو عوض کرده و باعث شکل‌گیری یک شخصیت محتاط و کم‌جرات توی اون‌ها شده.

ما به این مدل نگرش می‌گیم «دروغ‌های بزرگ». نه چون این سبک فکری بد و آسیب‌زننده‌ست، اتفاقا چون خیلی خوب و معقول و دلسوزانه به‌نظر میاد.

اولین دروغ میگه چیزی که نکُشتت ضعیف‌ترت می‌کنه. دومین دروغ میگه همیشه به احساست اعتماد کن. سومی هم دنیا رو تقسیم می‌کنه به آدم‌های خوب و آدم‌های بد.

هر سه‌ی این باورها برخلاف خرد کهن، روان‌شناسی مدرن و منطقِ مسیر رشد انسان عمل می‌کنن؛ این افکار کنار هم، یه جهان‌بینی‌ای می‌سازن که نتیجه‌ش چیزی جز اضطراب، شکنندگی و منطق صفر و صدی نیست.

برای این‌که بفهمیم چرا این موضوع خطرناکه باید اول بفهمیم انسان‌ها چطور قوی می‌شن.

تقریبا هیچ سیستم زنده‌ای با محافظت مطلق رشد نمی‌کنه.

عضله با فشار قوی میشه و سیستم ایمنی بدن در مواجهه با عوامل آسیب‌زا آموزش می‌بینه که چطور مقاومت کنه.

اگه ما استرس رو کامل حذف کنیم سیستم قوی‌تر نمی‌شه، بلکه برعکس، تحلیل میره.

این اصل که بعدها بهش می‌گیم پادشکنندگی فقط درباره‌ی بدن نیست؛ درباره‌ی بچه‌ها، ذهن‌ها و حتی جوامع هم صدق می‌کنه؛ اما ما، مخصوصا توی محیط‌های مرفه، یه مسیر دیگه‌ای رو انتخاب کردیم.

دوران کودکی رو بیش‌ازحد ایمن کردیم، بازی آزاد رو محدود کردیم، گفتار رو کنترل کردیم و به بچه‌ها یاد دادیم خودشون رو آسیب‌پذیر ببینن.

همزمان با این سبک تربیتی، آمار اضطراب و افسردگی بین نوجوون‌ها و جوون‌ها بالا رفته و خب قطعا این یه اتفاق تصادفی نیست.

ما اسم این پدیده رو گذاشتیم «مشکلاتِ پیشرفت»؛ یعنی پیامدهای منفی‌ای که از دل تغییرات مثبت در میاد.

غذای فراوون باعث چاقی میشه، ارتباط لحظه‌ای باعث فرسودگی ذهنی میشه و محافظت بیش‌ازحد هم تاب‌آوری رو از بین می‌بره.

دانشگاه‌ یکی از اون جاهاییه که این مشکل خیلی واضح در اون دیده میشه.

جایی که کلمات دیگه وسیله‌ی گفت‌وگو نیستن، بلکه تبدیل می‌شن به ابزار دعوا.

دانشجوها وقتی با نظری مخالف نظر خودشون روبه‌رو میشن، به‌جای اینکه چگونگی تعامل و واکنش به افکار مخالفشون رو یاد بگیرن، ناراحت میشن.

انگار جنبه‌ و ظرفیتِ شنیدنِ حرفِ مخالفِ خودشون رو ندارن؛ پس در ادامه‌ی این واکنش کم‌کم یه سیستم‌هایی شکل می‌گیره که بیشتر حواسشون به مدیریت احساسات آدم‌هاست تا اینکه کمک کنن آدم‌ها خودشون درست و مستقل فکر کنن.

بااین‌وجود ریشه‌ی این ماجرا از خیلی قبل‌تر و از دوران کودکی و سبک تربیتی میاد؛ سبک تربیتی‌ای که خطر رو بیش‌ازحد بزرگ و توان انسان رو کوچیک نشون میده.

وقتی دانشجو وارد دانشگاه میشه خیلی وقت‌ها از قبل یاد گرفته که اختلاف‌نظر خطرناکه و ناراحتی نشونه‌ی آسیب‌دیدنه.

این سبک تربیتی نتیجه‌اش نسلیه که اخلاق براش مهمه، حساسه و واقعا دلش می‌خواد دنیا رو بهتر کنه؛ اما بلد نیست با مخالفت و سختی کنار بیاد و این بخشِ غم‌انگیز ماجراست.

خرد هیچ‌وقت به‌معنای فرار از رنج نبوده؛ خرد یعنی بلد باشی با چطور با رنج کنار بیای، بفهمیش و از طریقش رشد کنی.

یعنی فورا قضاوت نکنی، با نیت خیر رفتار دیگران رو ببینی و از اینکه بعضی وقت‌ها ندونی دقیقا چی درسته، نترسی.

یه جمله‌ی قدیمی هست که میگه: به‌جای این‌که جاده رو برای بچه هموار کنی بچه رو برای جاده آماده کن.

ما توی این کتاب نمی‌خوایم کسی رو متهم کنیم؛ می‌خوایم خرد فراموش‌شده رو دوباره زنده کنیم؛ خردی که بتونه توی دنیای امروز هم جواب بده.

در ادامه‌ی خلاصه کتاب «ذهن نازپرورده» قرار به‌کمک چکیدا متوجه بشی:

  • چرا دور نگه‌داشتن فرزندان از اضطراب و سختی‌های کنترل‌شده، به‌ضررشون تموم میشه؟
  • چطور خرد نه از پرورش در محیط ایزوله، بلکه از مواجهه با رنج‌ها به‌دست میاد؟
  • چرا خیرخواهیِ اکثر والدینِ امروزی، می‌تونه نتیجه‌ی عکس داشته باشه؟