موضوع کتاب درباره‌ی چیه؟ درباره‌ی فاجعه‌ای در تاریخِ ایران مطلع میشی که اکثر آدما حتی در حد شنیده‌ هم راجع‌بهش اطلاع ندارن!

«هرگز تسخیر کشوری بزرگ به بهایی ارزان‌تر از این انجام نشد و کسانی که آن را عملی کردند، به‌هیچ‌وجه تصور نمی‌کردند بتوانند از عهده‌ی چنین کاری برآیند.»

وقتی این جمله رو می‌شنویم شاید ذهن‌مون به‌سمت برهه‌هایی از تاریخ مثل حمله‌ی اعراب یا هجوم مغول‌ها به ایران بره؛ اما این جمله، روایت یه کشیش یسوعی به‌اسم یوداس تادئوس کروسینسکی از فاجعه‌ای هست که در انتهای دوران صفویه بر سر ایران اومد؛ فاجعه‌ای انقدر عظیم که جمعیت یک‌میلیون‌نفری اون زمان اصفهان رو به ۱۰۰هزار نفر کاهش داد.

در پایان دوران صفوی و در زمان پادشاهی شاه سلطان حسین سوم، محمود افغان به ایران حمله می‌کنه و بساط سلسه‌ی ۲۳۵ساله‌ی صفوی رو جمع می‌کنه.

بااین‌حال، اتفاق به همین سادگی نبود و عملا به سرِ مردم ایران و به‌ویژه مردم پایتخت، یعنی اصفهان، یه آخرالزمان نازل شد.

برای اینکه بفهمیم چه سازوکاری باعث این آخرالزمان شد، باید از چشمِ یه شاهدِ خاص به ماجرا نگاه کنیم: یعنی «پدر تادئوس کروسینسکی».

کروسینسکی یه کشیش یسوعیِ لهستانی بود که ۱۸سال قبل از حمله‌ی افغان‌ها و درهم‌شکستنِ قلمروی ایران، توی اصفهان زندگی می‌کرد.

اون فقط یه ناظر منفعل و دور از ماجرا نبود؛ بلکه عمیقا توی بافت سیاسی شهر نفوذ داشت، به‌سبب رفت‌و‌آمدی که در دربار صفوی داشت، آشنایی نزدیک با شیوه‌ی حکمرانی شاه سلطان حسین و دیگر درباریان داشت، درک درستی از فرهنگ و آداب ایرانی داشت و همچنین به زبان فارسی هم مسلط بود.

همچنین به‌طرز عجیبی حتی مورد اعتماد «محمود افغان» غاصب هم قرار گرفت؛ چون وقتی همه‌ی پزشک‌های دربار ناامید شده بودن، اون تونسته بود این رهبر شورشی رو از یه بیماری سخت نجات بده.

از طرفی چون اون یه خارجی بود، به هیچ‌کدوم از جناح‌های داخلی که هرکدوم سهم‌خواهی می‌کردن، وابستگی نداشت و همین بهش یه دیدگاه خالص و بدون تعصب می‌داد.

بااین‌حال قبل از اینکه بخوایم اجزای سیاسی این پوسیدگی رو کالبدشکافی کنیم، باید اون وحشت خالص و غیرقابل‌تصوری رو درک کنیم که توی خیابون‌های اصفهان به راه افتاده بود.

پایتختی رو تصور کن که اون‌قدر محاصره و قحطی‌زده شده بود که قیمت یه تیکه گوشت اسب به هزار سکه رسید.

قحطی چنان مطلق بود که سگ‌ها و گربه‌ها تا مرز انقراض کامل شکار شدن.

کروسینسکی روایت‌های عجیبی در کتاب میاره؛ مثلا در جایی از زنی می‌گه که داشت وحشیانه یه گربه رو خفه می‌کرد؛ در حالی که اون حیوون بیچاره با چنگال‌هاش به دست‌های زن چنگ می‌انداخت، زن فقط زیر لب به حیوان غرید که: «تلاشت بی‌فایده‌ست؛ می‌خورمت!»

کروسینسکی روایت می‌کنه که:
«مردم اصفهان در ماه‌های تیر و مرداد مجبور شدند از گوشت شتر، قاطر، اسب و الاغ تغذیه کنند، اما از آن پس گوشتی در بازار دیده نشد. در پایان این دوره، هر شقه گوشت اسب بالغ بر هزار سکه‌ی طلا قیمت داشت. در ماه‌های شهریور و مهر، به خوردن سگ و گربه قناعت شد و چنان خوردند که نسل این حیوانات منقرض شد. چرم کفش‌های کهنه را در آب جوشانده و می‌خوردند و مدت زمانی، یکی از غذاهای رایج به شمار می‌آمد. از آن پس، نوبت به خوردن گوشت انسان رسید. کوچه‌ها پر از اجساد مردگان بود و برخی در خفا گوشت آن‌ها را می‌بریدند و می‌خوردند.»

باورش سخته، اما کروسینسکی از مادرهایی می‌گه که بچه‌های خودشون رو که از گرسنگی مرده بودن، می‌خوردن تا خودشون زنده بمونن.

کروسینسکی حتی از نجیب‌زاده‌ای میگه که بعد از اینکه تمام داراییش رو برای زنده‌موندن فروخته بود، آخرین وعده‌ی غذاییش رو با زهرِ کشنده درست کرد و مرگ تک‌تک اعضای خانواده‌ش رو تماشا کرد، چون نمی‌خواست شاهد عذاب طولانی اون‌ها از گرسنگی باشه.

رودخونه‌ی بزرگ زاینده‌رود از جنازه‌ها به‌قدری پر شده بود که تا یک سال آبش کاملا غیرقابل‌استفاده بود.

این فقط یه شکست نظامی نبود؛ این سقوط به قعر جهنم بود.

خلاصه کتاب پیشِ‌رو، روایتگرِ همین فاجعه‌ی بزرگ و درعین‌حال ناشناخته‌ست؛ فاجعه‌ای که میشه گفت در حد و اندازه‌های فجایعی مثل حمله‌ی اعراب و هجوم مغول‌ها قرار می‌گیره و حتی در بعضی از زمینه‌ها، بسیار شدیدتر از اون‌ها ظاهر میشه.

نکته‌ی مهمی که روایت کروسینسکی رو خاص و مهم می‌کنه اینه که کروسینسکی چیزی رو داشت که تاریخ‌نویس‌های وطنی اون زمان ما کاملا از دست داده بودن:
عقلانیت تاریخی و سیاسی مدرن.

در حالی که وقایع‌نگارهای خودمون این شکست عظیم رو لای نثرهای متکلف و چاپلوسی‌های درباری می‌پیچیدن یا خیلی ساده فاجعه رو به تقدیر یا کوتاهی توی وظایف مذهبی تقلیل می‌دادن، کروسینسکی حقیقت عریان سیستمی رو ثبت کرد که با سر داشت به سمت سقوط می‌رفت.

کروسینسکی در کنار کشیش فرانسوی، «پدر دوسِرسو» که یادداشت‌هاش رو به‌شکل یه تاریخ جامع جمع‌آوری کرد، فهمید که سقوط این ابرقدرت جهانی، در واقع یه خودکشی بوده که از مدت‌ها پیش در درون ساختار صفوی آغاز شده بود.

بیشترین قصور در جریان سقوط صفویان به دست لشگر محمود افغان، متوجه درباریان شاه‌ سلطان‌ حسین بود.

فسادِ درباریان و نخبه‌ستیزی‌ انقدر گسترده بوده که حتی عده‌ای از مردم در اولین عزیمت ارتش ایران به‌سمت افغانستان، قلبا دوست داشتن که ارتش ایران شکست بخوره.

مردم توان و امکان دفاع از دربار در برابر تجاوز لشگر افغان رو داشتن، اما به‌خاطر فساد حکومت، اراده‌ و تمایلی برای این کار نداشتن.

معمولا در روایت‌هایی که تاریخ‌نگاران ایرانی از وقایع می‌نویسن، تمرکز بر «چگونگیِ اتفاقات» هست و همین باعث میشه که مطالعه‌ی خیلی از این کتب تاریخی، درسی در بر نداشته باشه؛ اما متن کروسینسکی از این نظر هم خاص هست؛ چون تمرکز نویسنده برخلاف تاریخ‌نگاران ایرانی، روی «چرایی اتفاقات» هست.

کروسینسکی بررسی می‌کنه که چطور سلسله‌ای که پس‌از مدت‌ها شکوه رو مجدد به ایران برگردونده بود و خودش رو به‌عنوان یکی‌از ابرقدرت‌ها در جهان ثابت کرده بود، به چنین خفت و سرنوشتی دچار شد.

ازت دعوت می‌کنم وارد یکی از حیرت‌انگیزترین و فاجعه‌بارترین فروپاشی‌های تاریخ ایران بشی: یعنی سقوط امپراتوری با‌عظمتِ صفوی و پایتخت با‌شکوهش، اصفهان.

خلاصه کتابی که در ادامه مطالعه می‌کنی، براساس نسخه‌ی بازنویسی‌شده‌ی سید جواد طباطبایی نوشته شده.

در ادامه‌ی خلاصه کتاب «سقوط اصفهان به‌روایت کروسینسکی» به‌کمک چکیدا متوجه میشی:

  • چرا ایران انقدر ساده سقوط کرد؟
  • شرایط دربار قبل از حمله‌ی افغان‌ها چطوری بود؟
  • چطور مردم در اصفهان به آدم‌خواری وادار شدن؟