موضوع کتاب دربارهی چیه؟ یاد میگیری که چطور با ساختن زندگیای که دوست داری، عشق واقعی رو در زندگی ملاقات کنی!
بیشتر آدمها وقتی از یه رابطهی بد بیرون میان، با خودشون یه عهد میبندن؛ اینکه «دیگه اینطوری انتخاب نمیکنم». بااینوجود چند وقت بعد، بدون اینکه بفهمن چطور، دوباره خودشون رو توی همون نقطه میبینن. با آدمی متفاوت، با جزئیاتی تازه، اما با همون حس آشنا؛ همون تردید، همون بلاتکلیفی، همون قانعشدنِ آرام.
این کتاب از همونجا شروع میشه؛ از جایی که خیلیهامون گیر افتادیم، ولی اسمش رو گذاشتیم بلوغ، واقعبینی یا پذیرش.
ما یاد گرفتیم قانعشدن رو فضیلت بدونیم. یاد گرفتیم فکر کنیم آدم بالغ کسیه که توقعاتش رو پایین میاره، زیاد نمیخواد، با کلمهی «بد نیست» کنار میاد و برای اینکه تنها نمونه، از خیلی چیزها میگذره. اما سوالی که این کتاب از همون اول میپرسه سادهست و در عین حال آزاردهنده: نکنه چیزی که اسمش رو گذاشتیم بلوغ، در واقع ترس باشه؟ ترس از تنها موندن. ترس از دوباره شروع کردن. ترس از اینکه شاید انتخاب بهتری وجود نداشته باشه.
قرار نیست بهت یادم بدم که چطور جذابتر باشی یا چطور کسی رو نگه داری. این کتاب دربارهی اینه که چرا انقدر راحت خودت رو جا میذاری و اسمش رو میذاری عشق؟ دربارهی اینه که چطور آرامش رو با شادی اشتباه گرفتی، اضطراب رو با هیجان و قانعشدن رو با رشد.
این کتاب بهت میگه مشکل خیلی از رابطهها این نیست که آدمها بد یا سمیان؛ مشکل اینه که ما زندگیمون رو اونقدر کوچیک کردیم که هر کسی میتونه جاش رو بگیره. مشکل اینه که عشق رو به مرکز هویتمون تبدیل کردیم و بعد تعجب میکنیم چرا با هر لرزش کوچیک، همهچیز فرو میریزه.
من کِیس کِنی هستم؛ نویسندهی این کتاب و اینجا قراره از تجربههای شخصیم هم صحبت کنم. مثل یک دوست میخوام از رابطههایی بگم که فقط «آروم» بودن، نه شاد. از آدمهایی که موندن، اما باعث رشد نشدن. از الگوهایی که بارها تکرار شدن، نه چون سرنوشت بوده، بلکه چون نادیده گرفته شدن و از دروغهای کوچیکی که هر روز به خودم گفتم تا مجبور نباشم تصمیم سخت بگیرم.
این کتاب قراره تو رو با یه حقیقت ساده روبهرو کنه: عشق سالم قرار نیست زندگیت رو نجات بده؛ قراره زندگیای رو که ساختی، بهتر کنه.
اگه الان توی رابطهای هستی که مدام باید خودت رو جمعوجور کنی، اگه به «بد نیست» راضی شدی، اگه ته دلت یه صدایی میگه این چیزی نیست که واقعا میخواستی، این کتاب دقیقاً برای همون صدا نوشته شده. نه برای قضاوت، نه برای نصیحت، بلکه برای روشنکردن.
این خلاصه قرار نیست بهت امید توخالی بده. قرار نیست بگه همهچیز درست میشه. فقط قراره کمک کنه واضحتر ببینی کجا داری از خودت کم میکنی و چطور اسمش رو گذاشتی قانعشدن.
در ادامهی خلاصه کتاب «به کم قانع نشوید» بهکمک چکیدا متوجه میشی:
- چرا وقتی توی یه شهر جدید قدم میذاریم، اعتمادبهنفس بیشتری داریم؟
- چرا قانعشدن واقعگرایی نیست و گولزدنِ خودمونه؟
- چطور عشق به خودمون میتونه عشقهای بهتری رو در دنیای بیرون در مسیرمون قرار بده؟