سورن کیرکگور، فیلسوف دانمارکی در کتاب «یا این یا آن» نوشت: «اگر ازدواج کنی، پشیمانی میشوی. اگر ازدواج نکنی، پشیمان میشوی. ازدواج کنی یا نکنی، هر دو صورت پشیمان خواهد شد.»
کیرکگور فقط درباره ی ازدواج صحبت نمیکرد. حرفش تقریبا دربارهی همهچیز صدق میکنه. شغلت رو عوض کنی یا نه. از این شهر بری یا بمونی. حرفت رو بزنی یا سکوت کنی. در رابطهای بمونی که سرد شده یا از اون بیرون بیای. کیرکگور میگفت شبی، در تاریکیِ سردِ نیمهشب یا دهسال بعد، برمیگردی و زل میزنی به سقف و از خودت میپرسی: «اگه اون راهِ دیگه رو رفته بودم چی؟»
ما وقتی سر دوراهی میمونیم، چیکار میکنیم؟ لیست بدیها یا خوبیها رو مرور میکنیم. به «حس ششم» اعتماد میکنیم. سراغ مشاور میریم. از هوش مصنوعی میپرسیم. اما کیرکگور میگه فرمولت هرچیز که باشه، همیشه یه چیز از محاسبهت جا میمونه.
اون چیز حسرت هست. حسرت راهی که نرفتی. حسرت آدمی که میتونستی باشی. و این عیبِ تو نیست. این بهای آزادبودن هست. اگه انتخاب نمیکردی، اگه مثل سنگ فقط تابع جاذبه بودی، طبیعتا حسرتی هم در کار نبود، اما انسان هم نبودی.
این حسرتها، شبیه به انگلهایی هستن که روح رو از لحظهی اکنون میمکن و ما رو در یک فلجِ ذهنیِ دائمی نگه میدارن. ایگوی ما همیشه ما رو فریب میده و با صدایی وسوسهانگیز در گوشمون میخونه که توی یک دنیای موازی، جایی که ما انتخابهای «درستی» انجام دادی، زندگیِ بینقص، پر از موفقیت و بدون دردی جریان داره. ما آنقدر درگیرِ سوگواری برای نسخههای نزیستهی خودمون هستیم که فراموش میکنیم تنها زمینی که میتونیم در اون بذر بکاریم و چیزی خلق کنیم، همین لحظهی اکنون هست.
مت هیگ در «کتابخانهی نیمهشب»، این توهمِ ویرانگر رو با بیرحمی و در عین حال با ظرافتی بینظیر کالبدشکافی میکنه. کتابخانهی نیمهشب صرفا داستانی نیست که فقط تو رو سرگرم کنه یا بهت آرامش کاذب بده؛ بلکه یه شبیهسازِ فلسفی هست تا تو رو با یکی از تاریکترین نقاطِ روانت روبهرو کند.
داستان دربارهی زنی به نام نورا سید هست که در نقطهی صفرِ ناامیدی، زمانی که احساس میکنه هیچ دستاورد و نقطهی روشنی در زندگیش نداره، تصمیم میگیره به همهچیز پایان بده. اما بهجای اینکه خودش رو در پوچی و تاریکی مطلق ببینه، یهو خودش رو در یک کتابخونهی عظیم و جادویی پیدا میکنه؛ جایی درست در مرزِ میان مرگ و زندگی. توی این کتابخانه، هر کتاب نمایندهی یکی از زندگیهایی هست که میتونست داشته باشه، اگر فقط در یک لحظهی خاص، مسیرِ متفاوتی رو انتخاب میکرد. نورا این فرصتِ بینظیر رو پیدا میکنه که تا تهِ تمام اون مسیرهای نرفته و حسرتهایی که در زندگی داشت رو ببینه.
یهبار زندگیش رو بهعنوان یه ستارهی راک میبینه، بعد خودش رو در کالبد یه قهرمان شنای المپیک زندگی میکنه، یهجا یخچالشناس قطبی میشه و یه جای دیگه، یه مادر مهربون با یه خانوادهی دوستداشتنی میشه.
نورا تمام احتمالات رو زندگی میکنه؛ همون احتمالاتی که کل عمرش فکر میکرد اگه در واقعیت رخ میدادن، شادتر و راضیتر به زندگیش ادامه میداد. روی کاغذ، این ممکنه شبیه به یک ایدهی فانتزیِ ساده به نظر برسه، اما چیزی که این کتاب رو بهشدت خاص و متمایز میکنه، فاصلهگرفتنِ آگاهانهی کتاب از ادبیاتِ زردِ موفقیت و توصیههای سطحی هست. ارزشِ واقعی و عمیقِ یک اثر در این نیست که مجموعهای از دستورالعملهای خشک رو بهصورت گلولهوار به سمتِ مخاطب شلیک کنه؛ اثری در ذهنِ مخاطب ماندگار و چسبنده میشه که بتونه حقیقت رو در قالبِ یک تجربهی زیسته و روایتی استخواندار ارائه بده. مت هیگ در کتابخانهی نیمهشب به جای اینکه در جایگاه یک معلم اخلاق بایسته و بگه «حسرت نخورید و در لحظه زندگی کنید»، ما رو بههمراه نورا به درون این زندگیهای به ظاهر بینقص پرتاب میکنه تا با چشم خودمون ببینیم که هیچ بهشتِ موعودی در هیچ تصمیمی پنهان نشده. کتاب به طرز درخشانی به ما نشان میده که حتی در درخشانترین، ثروتمندترین و موفقترین نسخههای زندگیِ ما، باز هم درد، فقدان، اندوه، خستگی و روزمرگی وجود داره.
این دقیقاً همون حقیقتیه که سنکا، خالق کتاب نامههای یک رواقی، هزاران سال پیش بهش اشاره میکرد. سنکا میگفت: «ما در خیالات و ترسهایمان بسیار بیشتر از واقعیتِ ملموس رنج میبریم.»
ما فکر میکنیم با یک انتخابِ متفاوت در گذشته، تمامِ رنجهای امروزمون حذف میشد، در حالی که واقعیت اینه که ما فقط مجموعهی دردهای متفاوتی رو تجربه میکردیم. هدف اصلی مت هیگ، بیدارکردنِ مخاطب از خوابِ خطرناکِ کمالگرایی هست. نویسنده میخواد نشون بده که سنگینیِ کتابِ حسرتها، همون کتابی که در کتابخانهی نورا از همهی کتابها قطورتر، سنگینتر و سیاهتر هست، چطوری میتونه کمر روحِ انسان رو زیر توقعات نابجا خورد و زندگی رو بهاشتباه برامون تلخ کنه.
اثربخشیِ حیرتانگیزِ کتابخانهی نیمهشب در این هست که سپرهای دفاعی و منطقی ما رو دور میزنه. وقتی درگیرِ این روایت قدرتمند میشی، ایگوی تو خلع سلاح میشه. یهو وسط مطالعهی کتاب، متوجه میشی که در حالِ قدمزدن در کتابخانهی نیمهشبِ ذهنِ خودت هستی و آرومآروم شروع به بخشیدنِ خودت برای تمامِ اشتباهاتِ استراتژیک، شکستهای کاری و تصمیماتِ نادرستِ گذشته میکنی. این کتاب یک آینهی شفافه که یادآوری میکند شجاعتِ واقعی، فرار کردن بهسوی یک زندگیِ خیالیِ بینقص نیست؛ شجاعتِ واقعی در ایستادگی، روبهرو شدن با واقعیتِ زمخت و دستبهکار شدن برای ساختنِ یک معنای عمیق از دلِ همین مصالحِ ناقصِ امروزی هست. خبر خوب اینه که چکیدا صفر تا صد این کتاب فوقالعاده رو برات خلاصه کرده و همین الان میتونی ازطریق سایت و اپلیکیشن چکیدا، خلاصه کتاب کتابخانهی نیمهشب رو بخونی یا بشنوی.
- اگه دوست داری داستانی بخونی که دیدت به زندگی تغییر کنه
- اگه میخوای با خود فعلیت در صلح باشی